انقدر نبودم و ننوشتم که اصلا یادم رفته که تنظیمات نوشته هام چی بودن
حتی الانم یادم رفت که اولش همیشه سلام میکردم ، پس یه سلام با تاخیر رو فعلا ازم داشته باشید ،
حقیقتا بیشتر از یک سال و یک ماه بود که مطلبی تو وبلاگ نذاشته بودم و بازم مثل پارسال یهو به تاریخ آخرین نوشته دقت کردم و فهمیدم بازم مثل پارسال حسرت روزایی رو خوردم که روزی چندین پست اینجا میذاشتم.
به هرحال وقتی آدم سنش بالاتر میره و باتجربه تر میشه ناخودآگاه بدون اینکه بفهمه و یا بخواد اولویت های زندگیش عوض میشه ، الان که به روزای گذشته نگاه میکنم هم لبخند به لبم میاد بابت اون شور و نشاط که الان اثری ازش نیست و هم اشک تو چشمام حلقه میزنه که چه روزای جوونی رو سپری کردم تا به اینجا برسم و به نوعی حسرت روزای از دست رفته و بی خبری رو میخورم.
حالا دیگه بیشتر سرتون رو درد نیارم ، این وبلاگ حتی اگه یکسال هم بروزرسانی نشه (که البته هیچ قصدی پشتش نیست و جبر روزگاره) ولی همینکه نشون دهنده خاطرات دوازده سیزده سال گذشتمه باعث میشه که حفظش کنم و هیچ وقت تعطیلش نکنم چون این وبلاگ خیلی چیزا به من داد ، این وبلاگ به من امید میداد اونم زمانی که خسته و ناامید بودم ، این وبلاگ زمانی که شبکه های اجتماعی تقریبا هیچکدوم وجود خارجی نداشتن من و یسری دوستان رو دورهم جمع میکرد.
این وبلاگ ..... این وبلاگ ...... خود خود زندگیه و زندگی هم تا لحظه و دم آخر ادامه داره.
پ.ن1: امشب اصلا قصد نوشتن مطلب و یا اضلا سر زدن به اینجا رو نداشتم و کار دیگه ای تو نت داشتم که از اینجا سردرآوردم که مثل همون آب نطلبیده اینم مراده و به فال نیک گرفتم و این مطلب رو نوشتم.
پ.ن2: خواستم بعد مدت ها یه درد و دلی کرده باشم. همین و بس
مخلص همگی سبحان
برچسب:
نویسنده: یلدا طباطبایی