سلام به همه دوستان
اخرین باری که اومدم اینجا و براتون یه پست درست . حسابی نوشتم رو دقیق یادم نمیاد ، و الان که نشستم پشت کامپیوتر و خواستم برا خودم بازی مورد علاقه ام رو برم گفتم بزار یه سری هم به اینجا بزنم ( نمیدونم اینجا چه جاذبه ای داره که هربار پشت سیستم میشینم باید حتما یه سر هم اینجا بزنم) و بالاخره تصمیم گرفتم که یه شرح حال درست و حسابی از این روزای خودم بهتون بدم.
همونجوری که میدونید درگیر کارشناسی ارشد و پروژه پایانیش هستم و به خصوص اینکه استادی هم که گیرش افتادم حقیقتا دهنم رو صاف و آسفالت کرده و تقریبا هیچ وقت آزادی ندارم و اینکه از نظر روحی خیلی خیلی خسته شده ام و فکر میکنم افسردگی اونم از نوع حادش گرفته باشم و اصلا حوصله هیچکاری رو هم ندارم.
دوستای بی همه چیزم هم که توی دبیرستان و دانشگاه ( چه کارشناسی چه ارشد) باهاشون رفیق بودم حتی حالم رو هم نمیپرسن و حتی یه پیام هم بهم نمیدن ( کون لقشون !!!) و بدجوری شرایطم بهم ریخته اس
و در نتیجه خیلی خیلی تنهام و خانواده هم که حرف من رو نمیفهمن و فقط فاز نصیحت دارن و خلاصه نمیدونم باید چیکار کنم ؟ و امیدم فقط به خداست
که اون کمکم کنه
میدونم که این متن رو شاید حتی یه نفرم نخونه ( با توجه به اینکه خیلی وقته پست نذاشتم مخاطبای اینجا هم کم کم دگ انگیزه ای برای چک اینجا ندارن) ولی من فقط برای ثبت این لحظات و حال و احوال خودم تو این روزا این متن رو نوشتم تا اگر روزی به جای مهمی رسیدم یادم نره که چه سختی هایی رو پشت سر گذاشتم تا به اون مقام برسم.
نمیدونم مطلب بعدی رو کی بنویسم شاید فردا شایدم یه ماه دگ
شایدم .... نمیدونم
ارادتمند همه هستم .
یاعلی خداحافظ. سبحان
برچسب:
نویسنده: یلدا طباطبایی